
آن روز «متوكل» خليفه عباسي كه چون اسلاف خويش از خداجويي و عدالت طلبي امامان معصوم (ع) در اضطراب بود و كينه عميقي از حضرت امام هادي عليه السلام در دل سياه خود داشت، مراسمي به شيوه همه حاكمان جور برپا كرده و در حالي كه خود زير سايه خيمه اي بر كرسي اشرافي نشسته بود، ماموراني را به احضار امام هادي (ع) فرستاد و آن بزرگوار را واداشت تا در آفتاب داغ تابستان عراق بر پاي بايستد و...
عصر آن روز جواني كه در مراسم حاضر بود به خانه بازگشت، پدرش از حال و هواي مراسم متوكل و آنچه اتفاق افتاده بود پرسش كرد. جوان ماجرا بازگفت و از حضور اجباري امام عليه السلام و آزار متوكل بر آن حضرت خبر داد...
پدر پرسيد: امام هادي (ع) را چگونه ديدي؟
پسر گفت: عرق ريزان و در محاصره ماموران متوكل برپاي ايستاده بود.
پدر پرسيد: آيا سخني بر زبان نياورد؟
پسر گفت: امام (ع) فرمود؛ منزلت ما نزد خداي سبحان از «ناقه صالح» كمتر نيست.
پدر، چون اين سخن شنيد گفت؛ از عمر متوكل، بيشتر از سه روز باقي نمانده است، چرا كه قوم ثمود سه روز بعد از آن كه ناقه صالح پيامبر (ع) را غرق كردند، به عذاب الهي گرفتار آمده و هلاك شدند. ( نقل از روزنامه کیهان )
