|
|
|
|
|
ايــن بقيـــه الـلـّه....... اين المعدُّ لقطع دابرالظّلمة... اين المنتظرُ لاقامة الاَمتِ والعِوج... اين المرتجی لازالة الجور والعدوان... اين محيی مُعالم الدين واهله... اين قاصمُ الشوکةِالمعتدين... اين هادم ابنية الشرک والنّفاق... اين طامس اثار الزيع والاهواء... اين قاطع حبايل الکذب والافتراء... اين الطّالبُ بدم المقتول بکربلا...
گفتم شبی به مهدي اذن نگاه خواهم گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم
گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت شب تا سحرنشستم گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان من راه وصل خود را بر روی کس نبستم گفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی شرمندهء تو بودم شرمنده تو هستم گفتا هزار بارت جرم و گناه دیدم پرونده تو ديدم چشمان خود ببستم اگر آن ماه نمونه رخ خود را بنمونه همه بتهای جهان را سر جاشون می نشونه........سر جاشون می نشونه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:10 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا مردم از هجران مهدی ( عج )
ندیدم چهره تابان مهدی (عج) خداوندا زلطف خویش بشمار مرا در زمره یاران مهدی (عج)
اين الطالب بدم المقتول به كربلا يا مولانا يا صاحب الزمان السلام عليك اي مولاي من تا به كي در انتظار ديدارت چشم به راه بمانم تا به كي در غم دوري و محروميت از ديدار روي نازنينت اشك بريزم اي مولاي من ! تا به كي نظاره گر اين همه ظلم و ستم در جهان باشم و در آرزوي برپايي حكومتت لحضه شماري كنم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1384ساعت 1:17 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
در اوايل نهضت ، شاه گفته بود عكس اين مرد را بياوريد ببينم. وقتي عكس امام را به او نشان دادند مدتي در چهره ي ايشان خيره شده بودند. لابد همان نگاه فرعون به چهره ي مصمم حضرت موسي بود. وقتي حضرت موسي امد و دستش را به طرف جيبش برد يا دستش را به هم زد و برقي از دستش توليد شد فرعون نگاهي به موسي كرد و فهميد كه از اين پس با او بسيار درگير مي شود. شاه هم فهميد كه اين مرد مردي نيست كه او را رها كند. در هر صورت امام در بيانات خود فرمودند:(( آقاي شاه اينها مي خواهند تو را يهودي معرفي كنند بگويم كافري تا از مملكت بيرونت كنند. بدبخت بيچاره چهل و پنج سال از عمرت ميرود كمي تامل كن. آي آقاي شاه بدبخت بيچاره ميل ندارم مثل پدرت باشي كه وقتي رفت مردم شكرگزاري كردند. كمي عبرت بگير . از پدرت عبرت بگير....))
و چون شاه روحانيون را ارتجاع سياه ناميده بود امام فرمودند:(( تو مرتجع سياه انقلاب سفيد كرده اي )) يعني هر چه بافته بود امام در اين جمله به خود او برگردانيد. هر جمله ي آن سخنراني واقعا تكان دهنده اي بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 22:36 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
هيچ فكر كردهايد چرا بهار بعد از زمستان لازم است؟ و چرا طبيعت بايد بعد از سرماي زمستان، بهار را تجربه كند وگرنه هرگز به تابستان و ثمرهچيني نميرسد؟ چرا كه بهار خواب زمستان را بهم ميزند، خوابي كه در زمستان جزيي از وجود درختان شده است خوابي كه اگر نباشد، درختان ميميرند، اما اگر ادامه يابد خدا ميداند چه ميشود! مرگ مجازي به مرگ حقيقي منتهي ميشود و هرگز اثري از درخت نخواهد بود.
راستش ميدانيد من فكر ميكنم جريان عادي زندگي ما مثل خواب زمستاني درختان است، اگر نباشد ما خشك ميشويم، اگر باشد، خب برايمان لازم است، اما اگر همچنان به همان روند ادامه يابد ديگر اثري از ما نخواهد بود. من فكر ميكنم گاهي اوقات بهار براي همه وجودها لازم است، با آن طبيعت بيثباتش! بيايد و وجودها را بهم بريزد تا رسيدن عمرمان را ميانبر شود. گاهي ابريمان كند، گاهي باراني، گاهي آفتابي، گاهي سردمان شود و گاهي هم گرممان! دست آخر حتي شكوفههايمان را هم از ما بگيرد و برزمين بريزد، آنگاه با تمام قوا، به سمت تابستان برويم و ثمره بچينيم ... وچه خوب «انقلاب» را معنا كردهاند: « خرق عادت»، «نو شدن»، «از بين رفتن و تازهشدن» تبديل شدن و ... و خدا نكند كه روزي «بهار» هم عادت شود! و ما منتظر بمانيم تا بهار بيايد و نو شويم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:23 توسط محمد
|
|
||